
محمد عزیزم
الا ای آهوی وحـشی کـجایی مرا با توست چـندین آشـنایی
دو تنها و دو سرگردان دو بیکـس دد و دامت کمین از پیش و از پـس
بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هـم بـجوییم ار توانیم
که میبینم که این دشت مشو چراگاهی ندارد خرم و خوش
کـه خواهد شد بگویید ای رفیق رفیق بیکـسان یار غریبان
مـگر خـضر مـبارک پی درآید ز یمـن همتـش کاری گـشاید
مـگر وقـت وفا پروردن آمد کـه فالـم لا تذرنی فرداً آمد
چنینـم هـسـت یاد از پیر دانا فراموشـم نـشد, هرگز هـمانا
کـه روزی رهروی در سرزمینی بـه لطفش گفت رندی رهنشینی
جوابـش داد گـفـتا دام دارم ولی سیمرغ میباید شـکارم
بگفـتا چون به دست آری نشانش کـه از ما بینشان است آشیانش
چو آن سرو روان شد کاروانی چو شاخ سرو میکـن دیدهبانی
مده جام می و پای گل از دسـت ولی غافل مباش از دهر سرمست
لـب سر چشمهای و طرف جویی نم اشکی و با خود گفت و گویی
نیاز مـن چـه وزن آرد بدین ساز که خورشید غنی شد کیسه پرداز
بـه یاد رفـتـگان و دوسـتداران موافـق گرد با ابر بـهاران
چـنان بیرحـم زد تیغ جدایی کـه گویی خود نبودهست آشنایی
چو نالان آمدت آب روان پیش مدد بخـشـش از آب دیده خویش
مـگر خـضر مـبارکپی تواند کـه این تنـها بدان تنـها رساند
تو گوهر بین و از خر مـهره بـگذر ز طرزی کان نگردد شـهره بـگذر
چو مـن ماهی کلک آرم به تـحریر تو از نون والقلم میپرس تفـسیر
روان را با خرد درهم سرشـتـم وز آن تخمی که حاصل بود کشتـ
فرحبخشی در این ترکیب پیداست کـه نغز شعر و مغز جان اجزاست
بیا وز نـکـهـت این طیب امید مـشام جان مـعـطر ساز جاوید
که این نافه ز چین جیب حور است نـه آن آهو که از مردم نفور است
رفیقان قدر یکدیگر بدانید چو معلوم است شرح از بر مخوانید
عزیزم تولدت مبارک![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوستان دعا کنید که شوهرم امسال در تخصص قبول شود
دلمان مي خواست ان طور كه بايد تولدت راجشن مي گرفتيم
اي مسيحا...............
الا ای هـمای هـمایون نـظر
خجسـتـه سروش مـبارک خبر
فلـک را گهر در صدف چون تو نیست
فریدون و جم را خلف چون تو نیست
بـه جای سکـندر بـمان سالـها
بـه دانادلی کشـف کـن حالـها
سر فـتـنـه دارد دگر روزگار
مـن و مسـتی و فتنه چشـم یار
یکی تیغ داند زدن روز کار
یکی را قـلـمزن کـند روزگار
مـغـنی بزن آن نوآیین سرود
بـگو با حریفان بـه آواز رود
مرا با عدو عاقبت فرصـت اسـت
کـه از آسمان مژده نصرت اسـت
مـغـنی نوای طرب ساز کـن
بـه قول وغزل قـصـه آغاز کـن
کـه بار غمم بر زمین دوخـت پای
بـه ضرب اصولـم برآور ز جای
مـغـنی نوایی بـه گلبانـگ رود
بـگوی و بزن خـسروانی سرود
روان بزرگان ز خود شاد کـن
ز پرویز و از باربد یاد کـن
مـغـنی از آن پرده نقـشی بیار
بـبین تا چه گفـت از درون پردهدار
چـنان برکـش آواز خـنیاگری
کـه ناهید چنـگی به رقـص آوری
رهی زن که صوفی بـه حالـت رود
بـه مسـتی وصلـش حوالت رود
مـغـنی دف و چنـگ را ساز ده
بـه آیین خوش نـغـمـه آواز ده
فریب جـهان قصـه روشن اسـت
بـبین تا چه زاید شب آبستن است
مـغـنی مـلولـم دوتایی بزن
بـه یکـتایی او کـه تایی بزن
هـمیبینـم از دور گردون شگفت
ندانـم کـه را خاک خواهد گرفـت
دگر رند مـغ آتـشی میزند
ندانـم چراغ کـه بر میکـند
در این خونفشان عرصه رسـتـخیز
تو خون صراحی و ساغر بریز
بـه مسـتان نوید سرودی فرست
بـه یاران رفـتـه درودی فرسـت
