ما تماشاچيانی هستيم که پشت درهای بسته
مانده ايم...دير آمده ايم...خيلی دير...
پس به ناچار حدس می زنيم...
شرط می بنديم...
شک می کنيم...
و أن سو تر در صحنه
بازی به گونه ای ديگر در جريان است...
حسين پناهی
مهربانم....................
دست هايت ديگر مهربانی سابق را ندارد
نگاهت هر روز بی فروغ تر از گذشته می شود
حرم داغ نفسهايت را ديگر نمی توان حس کرد
ديگر شانه هايت را تکيه گاهم قرار نمی دهی
و هر روز فاصله ی سرد ميان ما بيشتر می شود