حضرت رقیه (س)...........
رقیه در اصل از واژه ارتقاء به معنی «صعود به طرف بالا و ترقی» است. نخستین کسی که در اسلام این نام را داشت یکی از دختران هاشم(جد دوم پیامبر) و عمه پیامبر خدا (ص) بوده است. پس از ان یکی از دختران امیر المومنین علیه السلام نیز رقیه نام داشت که به همسری حضرت مسلم بن عقیل درامد. و در میان دختران سایر ائمه علیهم السلام نیز این نام بارها به چشم می خورد.
در این میان حسین علیه السلام نیز دختری به نام رقیه داشت. که در واقعه عاشورا این پاره تن حسین سه چهار و در برخی از روایات پنج یا ۷ ساله ذکر شده است. اما مشهور روایات ۳ ساله ذکر کرده اند......
در میان بنی هاشم رسم بر این بود که شهادت پدران را از فرزندان خردسال پنهان می داشتند و می گفتند پدرانتان به سفر رفته اند؛
پس از عاشورا، زنان خاندان نبوت هم با کودکان خرد سال شهدای کربلا چنین گفتند تا این که یزید آنان را به سرای خویش درآورد........
حسین علیه السلام دختری سه ساله به نام رقیه داشت. نازدانه حسین شبی از خواب برخواست و با حالتی پریشان گفت: پدرم کجاست که من اکنون او را در خواب دیدم. چون زنان این سخن را شنیدند گریستند و صدای شیون برخواست و یزید بیدار شد و پرسید چه خبر است؟ مأموران بررسی کردند و ماجرا را برای یزید گفتند. گفتند دختر سه ساله حسین است که سراغ پدر را میگیرد.........
یزید گفت: سر پدرش را نزد او ببرید. آن سر مقدس را در زیر پوشش قرار داده و در برابرش نهادند
دردانه پرسید: این چیست عمه؟ من که غذا نخواسته بودم.
ملعونان گفتند: سر پدرت حسین است. پرده طبق را کنار زد و سر بریده بابا را در دامن نهاد و می گفت: «چه کسی تو را به خون خضاب کرده است ای پدر؟ چه کسی رگ گلوی تو را بریده است ای پدر؟ چه کسی مرا به این کوچکی یتیم کرده است پدر؟ پس از تو به چه کسی امیدوار باشیم ای پدر؟ این دختر یتیم را چه کسی بزرگ کند؟ ای کاش من فدایت شده بودم، ای کاش من نابینا شده بودم! ای کاش من در خاک آرمیده بودم و محاسن به خون خضاب شده تو را نمی دیدم.
دردانه حسین برای پدرش رنجهای سفر و جفای کوفیان را باز خواند. از سیلی خوردن عمه اش گفت.... از پاهای تاول زده بچه ها.... از شلاق زدنهای پی در پی...... از بدن کبود شده اش برای پدر گفت....... با دستان کوچکش موهای غبار الود پدر را شانه میزد و رنجهای سفر و دوری بابا را به پدر میگفت...........
آن گاه لب کوچک خود را بر لبهای خشکیده پدر نهاد و گریه شدیدی کرد و از هوش رفت. هر چه تلاش کردند به هوش نیامد و او در ۵ صفر در همان خرابه های شام به شهادت رسید. در حالیکه سه سال بیشتر نداشت........