مهدی جان دلتنگتم اقام........
چندی پیش قصه ی پریشانحالی و شیداییم را با ناصحی گفتم:
گفت: ره عقل پیش گیر که از میان راهها بهترین است!
گفتم: چون ره عقل پیش گیرم؟ که سکان کشتی وجود به دست عشق افتاده!
گفت: سکان از او بستان و به دست عقل ده.
گفتم: پندار که ستاندم. از کجا که چندی دیگر عشق نگوید که درین دایره سرگردانی؟
گفت: آنچه حافظ گفت عشقی والا است.
گفتم: عشقی که مرا هر شب به درگاه حضرت دوست می برد والاست. حال اگر تمام عالمییان جمع شوند و گویند که نیست خواهم گفت: هست! حال غرقه در دریا را نشسته بر ساحل، کجا داند؟
گفت: آنکه بر ساحل نشسته از طوفان بر گشته.
گفتم: غرقه ی عشق از طوفان به ساحل نمی گریزد. "هر که جز ماهی ز آبش سیر شد"
گفت: نگریخته. راهی را رفته و بر گشته.
گفتم: کسی بر می گردد که راه را اشتباه رفته و یا جایی که از آن بر می گردد به نیکی آن جایی نبوده که بدان بر گشته.
گفت: اشتباه نرفته. آمده که خبر دهد از آنجا که بوده.
گفتم: آن را که خبر شد خبری باز نیامد.
گفت: تن به تقدیر ده! سرنوشت، این رقم زده!
گفتم: اگر قرار بود که عشاق تن به تقدیر دهند، نه لیلایی می ماند و نه مجنون. نه شیرینی می ماند و نه فرهاد.
گفت: نه لیلا ماند و نه مجنون. نه شیرینی ماند و نه فرهاد. همه رفتند.
گفتم: مجنون نماند ولی قصه ی جنون که ماند. فرهاد نماند ولی حکایت های شیرین که ماند.
گفت: به چه امید بسته ای؟
گفتم: به رحمت خداوندگار به دل عاشقم.
گفت: رحمت خدا به آنچه تو می خواهی محدود نیست.
گفتم: رحمتش به آنچه که من نمی خواهم نيز محدود نیست.
گفت: تا به کجا می خواهی ادامه دهی؟
گفتم: تا عشق هست، و عشق تا آنجا که از من نفسی مانده.
گفت: چون بمیری؟
گفتم: بدان امید در خاک می شوم که خاک کویش شوم. و بدان امید سر ز خاک بر می دارم که روی ماهش بینم.
.
.
.
و دیگر هیچ نگفت