تبليغاتX
همنشين با پروانه ها
رستگار شد كسي كه قلب خود را از الودگي ها پاك نگه داشت

 

رفیق بی کلک مادر

 

..: ای مادر عزیزم دوستت دارم :..

ای مادر عزیز که جانم فدای تـــو

قربان مهربانی و لطف و صفای تو

هرگز نشد محبت یاران و دوستان

همپایه محبت و مهر و وفـــای تو

مهرت برون نمی رود از سینه ام که هست

این سینه خانه ی تو و این دل سرای تو

آن گوهر یگانه دریای خلقتی

کاندر برون زعهد مدح و ثنای تو

هر بهره ای که برده ام از حسن تربیت

باشد زفیض کوشش بی منتهای تو

ای مادر عزیزم که جان داده ای مرا

سهل است اگر که جان دهم اکنون برای تو

اگر جان خویش هم زبرایت فدا کنم

کاری بزرگ نیست که باشد سزای تو

تنها همان توئی که چو برخیزی از میان

هرگز کسی دگر ننشیند به جای تو

خوشنودی تو مایه خوشنودی من است

زیرا بود رضای خدا در رضای تو

گر بود اختیار  جهانی به دست من

می ریختم تمام جهان را به پای تو

 

                                       /ابوالقاسم حالت/




لينك ثابت دست چین شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 8:17 بعد از ظهر توسط ..:: بهار ::..

 

 

 السلام علي ام الائمة المنتجبين، بنت رسول الله الامين، الصديقه الشهيده، المظلومة

      

       المقهورة، المضطهدة المسكورة، فاطمة الزهراء (س) سيدة نساء العالمين

 

                               نماز عشق

 

  

هنگامى كه رسول خدا(ص) مريض شدند و در بستر وفات بودند , دخترش فاطمه (س) را نزد خود خواند و در گوش او سخنـى گفت فاطمه (س) گريه كرد

 مجـددا رسـول خـدا با او نجـوا كـرد و فاطمه (س) خنـديـدند

 عايشه در ايـن بـاره از حضـرت فاطمه زهـرا(س) پـرسيـد و خانم فـرمــود: چون پيامبر (ص) مرگش را به من خبر داد, گريستـم, پس از گريه ام به مـن خبر داد كه نخستيـن كسـى كه او را ملاقـات می كنـد مـن هستـم در نتيجه خنـديدم ..

 

   فرا رسيدن شهادت مظلومانه دخت پيامبر گرامی اسلام بانوی دو عالم حضرت صديقه کبری

                فاطمه زهرا ( سلام الله عليه ) را به پيشگاه منجی عالم بشریت

                          حضرت مهدی ( عجل الله تعالی فرجه )

             و شما دوستداران و دلسوختگان آن حضرت تسليت عرض می کنم




لينك ثابت دست چین شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 1:10 قبل از ظهر توسط ..:: بهار ::..

 

بی تو

 

دلم بی تو یک ساله بی بهاره

 

همیشه با خیالت بی قراره

 

اگر باور نداری سینه بشکاف

 

ببین بی تو دل ما در چه کاره

ای کاش که باز ایی و دیوانه ببینی

 

از دست غمت سینه ویرانه ببینی

رفتی شدم همدم تنهایی و غم ها

با زا که مرا ازهمه بیگانه ببینی

 

دایی عزیزم یک سال از رفتنت می گذرد  ولی باور کن داغ تو تا همیشه در سینه ما خفته است

رضا ی کوچکت هنوز انتظارت را می کشد

 

می گفت شبی به خانه بر می گردد

با سبزترین نشانه بر می گردد

می گفت ولی دلم گواهی می داد

یک روز به روی- شانه بر می گردد

 

از رهگذر عزیز هم ممنونم

برای شادی روح ان مرحوم  فاتحه

 




لينك ثابت دست چین شده در چهارشنبه دوم خرداد 1386ساعت 5:10 بعد از ظهر توسط ..:: بهار ::..

 

الهی

الــهــی دلی ده که شـوق طاعـت افـزون کنـد

 و تـوفیق طاعـتی ده کـه ببهشـت رهنمون کند

الــهــی دلـی ده کـه در کــار تــو جــان بــازیـم

و جــانـی ده کـه کــار آن جـهــان بـسـازیـم

الــهــی نفسـی ده کـه حلقـه بنـدگـی تـو گـوش کند

 جـانی ده کـه زهر حکمـت تـو نـوش کند

الــهــی دانـــایــی ده کـــه در راه نـیـفـتـیـم

و بـیـنـــایــی ده کـــه در چــــاه نـیـفـتـیـم

الــهــی پـایی ده کـه با آن کـوی مهـر تـو پوئیم

و زبانی ده کـه با آن شکـر آلای تـو گـوئیم

ای عزیز نیکـویی نمـودن بدلـهـا ره یافتن است

و دلنـوازی کردن بخشنـودی شتـافتن است

 




لينك ثابت دست چین شده در دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 9:38 قبل از ظهر توسط ..:: بهار ::..

 

 

 

دریغ

من امدنت را

دیدنت را

 

در شب تنهایی انتظار کشم

گل عشق را در خود بشکنم

وتنها

باران اشک چشمان تو

ان را به ثمر خواهد رساند

وتنها

قطرهای از چشمان تو

ای یار مهربان

فاصله ها را ازبین خواهد برد

واکنون

فاصله من و تو

تنها

به اندازه یک تار موی زیبا

به اندازه یک قطره اشک

از چشمان توست




لينك ثابت دست چین شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 2:56 بعد از ظهر توسط ..:: بهار ::..

میلادت مبارک ای عزیز ترین بنده خدا

الهم صل علی محمد وال محمد

 




لينك ثابت دست چین شده در پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 3:32 قبل از ظهر توسط ..:: بهار ::..

 

بیا ساقی آن می کـه حال آورد ... حافظ

ساقی نامه

بیا ساقی آن می کـه حال آورد


کرامـت فزاید کـمال آورد


بـه مـن ده که بس بی‌دل افتاده‌ام


وز این هر دو بی‌حاصـل افـتاده‌ام


بیا ساقی آن می که عکسش ز جام
بـه کیخـسرو و جم


کـه با گنـج قارون دهد عـمر نوح


بده تا بـه رویت گـشایند باز


در کامرانی و عـمر دراز فرسـتد پیام


بده تا بـگویم بـه آواز نی


کـه جمشید کی بود و کاووس کی


بیا ساقی آن کیمیای فـتوح


بده ساقی آن می کز او جام جـم


زند لاف بینایی اندر عدم


بـه مـن ده که گردم به تایید جام


چو جـم آگـه از سر عالم تـمام


دم از سیر این دیر دیرینـه زن


صـلایی بـه شاهان پیشینـه زن


هـمان منزل است این جهان خراب


کـه دیده‌سـت ایوان افراسیاب


کـجا رای پیران لشـکرکـشـش


کـجا شیده آن ترک خنجرکشـش


نـه تنـها شد ایوان و قصرش به باد


کـه کـس دخمه نیزش ندارد به یاد


هـمان مرحله‌سـت این بیابان دور


کـه گم شد در او لشکر سلم و تور


بده ساقی آن می که عکسش ز جام


بـه کیخـسرو و جم فرسـتد پیام


چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج


کـه یک جو نیرزد سرای سپـنـج


بیا ساقی آن آتـش تابـناک


کـه زردشـت می‌جویدش زیر خاک


بـه من ده که در کیش رندان مست


چـه آتش‌پرسـت و چه دنیاپرست


بیا ساقی آن بکر مستور مـسـت


کـه اندر خرابات دارد نشـسـت


بـه مـن ده که بدنام خواهم شدن


خراب می و جام خواهـم شدن


بیا ساقی آن آب اندیشـه‌سوز


کـه گر شیر نوشد شود بیشه‌سوز


بده تا روم بر فـلـک شیر گیر


بـه هـم بر زنـم دام این گرگ پیر


بیا ساقی آن می که حور بهشـت


عـبیر مـلایک در آن می سرشت


بده تا بـخوری در آتـش کـنـم


مـشام خرد تا ابد خوش کـنـم


بده ساقی آن می کـه شاهی دهد


بـه پاکی او دل گواهی دهد


می‌ام ده مـگر گردم از عیب پاک


بر آرم به عشرت سری زین مـغاک


چو شد باغ روحانیان مسـکـنـم


در اینـجا چرا تختـه‌بـند تـنـم


شرابـم ده و روی دولـت بـبین


خرابـم کـن و گنج حکمت بـبین


من آنم که چون جام گیرم به دست


بـبینـم در آن آینه هر چه هست


بـه مـسـتی دم پادشاهی زنم


دم خـسروی در گدایی زنـم


بـه مسـتی توان در اسرار سفت


کـه در بیخودی راز نتوان نهـفـت


کـه حافظ چو مستانه سازد سرود


ز چرخـش دهد زهره آواز رود


مغـنی کـجایی بـه گلبانگ رود


بـه یاد آور آن خـسروانی سرود


کـه تا وجد را کارسازی کـنـم


بـه رقـص آیم و خرقه‌بازی کنـم


بـه اقـبال دارای دیهیم و تخـت


بـهین میوه خـسروانی درخـت


خدیو زمین پادشاه زمان


مـه برج دولـت شـه کامران


کـه تمکین اورنگ شاهی از اوست


تـن آسایش مرغ و ماهی از اوست


فروغ دل و دیده مـقـبـلان


ولی نـعـمـت جان صاحـبدلان


الا ای هـمای هـمایون نـظر


خجسـتـه سروش مـبارک خبر


فلـک را گهر در صدف چون تو نیست


فریدون و جم را خلف چون تو نیست


بـه جای سکـندر بـمان سالـها


بـه دانادلی کشـف کـن حالـها


سر فـتـنـه دارد دگر روزگار


مـن و مسـتی و فتنه چشـم یار


یکی تیغ داند زدن روز کار


یکی را قـلـمزن کـند روزگار


مـغـنی بزن آن نوآیین سرود


بـگو با حریفان بـه آواز رود


مرا با عدو عاقبت فرصـت اسـت


کـه از آسمان مژده نصرت اسـت


مـغـنی نوای طرب ساز کـن


بـه قول وغزل قـصـه آغاز کـن


کـه بار غمم بر زمین دوخـت پای


بـه ضرب اصولـم برآور ز جای


مـغـنی نوایی بـه گلبانـگ رود


بـگوی و بزن خـسروانی سرود


روان بزرگان ز خود شاد کـن


ز پرویز و از باربد یاد کـن


مـغـنی از آن پرده نقـشی بیار


بـبین تا چه گفـت از درون پرده‌دار


چـنان برکـش آواز خـنیاگری


کـه ناهید چنـگی به رقـص آوری


رهی زن که صوفی بـه حالـت رود


بـه مسـتی وصلـش حوالت رود


مـغـنی دف و چنـگ را ساز ده


بـه آیین خوش نـغـمـه آواز ده


فریب جـهان قصـه روشن اسـت


بـبین تا چه زاید شب آبستن است


مـغـنی مـلولـم دوتایی بزن


بـه یکـتایی او کـه تایی بزن


هـمی‌بینـم از دور گردون شگفت

 
ندانـم کـه را خاک خواهد گرفـت


دگر رند مـغ آتـشی میزند


ندانـم چراغ کـه بر می‌کـند


در این خونفشان عرصه رسـتـخیز


تو خون صراحی و ساغر بریز


بـه مسـتان نوید سرودی فرست


بـه یاران رفـتـه درودی فرسـت

 




لينك ثابت دست چین شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 2:36 قبل از ظهر توسط ..:: بهار ::..

 

می تونی.........

می تونی دریا رو نقاشی کنی
توی دریا رو پُر از ماهی کنی


بِری و قَد بِکشی تا آسمون

می تونی با موجا آب بازی کنی

 
بشکنی حصار غصه و غمو
می تونی شباتو آفتابی کنی


هر جا که خوشت نیومد از کویر
می تونی خشکی ها رو آبی کنی


می تونی آره می تونی نازنین
با ُگل رازغی عشق بازی کنی


با همین ترانه های رنگارنگ
می تونی عاشقا رو راضی کنی


می تونی تا آسمون پَر بکشی
واسة ستاره طَنازی کنی


می تونی خورشید و آتیش بزنی
برای غربت شب کاری کنی


می تونی بهونه باشی تو دلم
دستای سرد منو یاری کنی .

                                             مجتبی کاهه - ماهان

 




لينك ثابت دست چین شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385ساعت 2:33 قبل از ظهر توسط ..:: بهار ::..

 

گفت فریاد زنان

 
این همان نیست

 
 آسمانی که تو می گویی در خلوت ماست

 

 آسمانی که به ما می گفتند

 

وه چه بارانی می دانستم

 که نمی داند و بیهوده سخن می گوید


گفت فریاد زنان


 این همان نیست

 ما به دیدار آبها آمده ایم

ما به دیدار هزاران و هزاران خورشید
 

به تماشای بهار

 

به تماشای بهاری که زمین را به تماشا می خواند

چشمهایش را بست

 

 و در اندیشه ی من زورق سبزی که به آتشها آراسته

 

 بود

 به زمستان پیوست


 




لينك ثابت دست چین شده در یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 0:8 قبل از ظهر توسط ..:: بهار ::..



بسم رب شهدا


سلام به روح پاکت



کم کم نز دیک می شویم به۱۹همین سالگرد عروج ملکوتیت


دلم برات خیلی تنگ شده همه اش به خودم می گم تونستم راهت و


ادامه بدم تونسم خواهر خوبی برایت باشم تونستم زینب گونه باشم ان وقت که تو رفتی .........دلها شکست اما همه غبطه خوردن به رفتنت


قسمتی از وصیت نامه شهید:


به من نگوید از جبهه تسویه حساب کنم زیرا با خدای خویش عهد


بسته ام اگر قبول کند تا اخر عمر رزمنده اسلام باشم.


سخن من با شما اینده سازان است هیچگاه ولایت فقیه


را تها نگذاریدوسنگرهای اسلام را خالی نکنید که


همیشه دشمن در کمین است


نام. سید غلام رضا


شهرت. نظر پور


فرمانده تیپ ۴۸ فتح. فرمانده ادوات وپدافند. فرمانده گردان ذوالفقار


متولد:۱/۷/۱۳۴۵


شهادت:۱۱/۱۲/۱۳۶۶


محل شهادت: غرب سلیمانیه عراق


مادرم حمله به کشور شده هنگام دفاع است


مادرم عازم جبهه شدم وقت وداع است


گر نشد وقت باز رسد باز غلام ات


دیدار منو تو افتاد به فردای قیامت



هنوز یادت در دلمان زنده است


هنوز جای خالیت بین ما احساس می شود


چقدر زود رفتی ولی خوش به حالت که رفتی



شهید در سن ۱۴ سالگی وارد بسیج واز انجا وارد سپاه شد ودر سن


۲۱ سالگی شربت شهادت نوشید.


روحش شاد و يادش جاويد



خورشید خجل زقطره خون شهید است


مهتاب خجل زروی گلگون شهید است


گر لاله بود شهره زیبایی صحرا


این فجرو جلالش همه از خون شهید است


داداش عزیزم کمکم کن کمکم کن





لينك ثابت دست چین شده در سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 3:3 قبل از ظهر توسط ..:: بهار ::..

مهدی جان دلتنگتم  اقام........

چندی پیش قصه ی پریشانحالی و شیداییم را با ناصحی گفتم:

 

گفت: ره عقل پیش گیر که از میان راهها بهترین است!

گفتم: چون ره عقل پیش گیرم؟ که سکان کشتی وجود به دست عشق افتاده!

گفت: سکان از او بستان و به دست عقل ده.

گفتم: پندار که ستاندم. از کجا که چندی دیگر عشق نگوید که درین دایره سرگردانی؟

گفت: آنچه حافظ گفت عشقی والا است.

گفتم: عشقی که مرا هر شب به درگاه حضرت دوست می برد والاست. حال اگر تمام عالمییان جمع شوند و گویند که نیست خواهم گفت: هست! حال غرقه در دریا را نشسته بر ساحل، کجا داند؟

گفت: آنکه بر ساحل نشسته از طوفان بر گشته.

گفتم: غرقه ی عشق از طوفان به ساحل نمی گریزد. "هر که جز ماهی ز آبش سیر شد"

گفت: نگریخته. راهی را رفته و بر گشته.

گفتم: کسی بر می گردد که راه را اشتباه رفته و یا جایی که از آن بر می گردد به نیکی آن جایی نبوده که بدان بر گشته.

گفت: اشتباه نرفته. آمده که خبر دهد از آنجا که بوده.

گفتم: آن را که خبر شد خبری باز نیامد.

گفت: تن به تقدیر ده! سرنوشت، این رقم زده!

گفتم: اگر قرار بود که عشاق تن به تقدیر دهند، نه لیلایی می ماند و نه مجنون. نه شیرینی می ماند و نه فرهاد.

گفت: نه لیلا ماند و نه مجنون. نه شیرینی ماند و نه فرهاد. همه رفتند.

گفتم: مجنون نماند ولی قصه ی جنون که ماند. فرهاد نماند ولی حکایت های شیرین که ماند.

گفت: به چه  امید بسته ای؟

گفتم: به رحمت خداوندگار به دل عاشقم.

گفت: رحمت خدا به آنچه تو می خواهی محدود نیست.

گفتم: رحمتش به آنچه که من نمی خواهم نيز محدود نیست.

گفت: تا به کجا می خواهی ادامه دهی؟

گفتم: تا عشق هست، و عشق تا آنجا که از من نفسی مانده.

گفت: چون بمیری؟

گفتم: بدان امید  در خاک می شوم که خاک کویش شوم. و بدان امید سر ز خاک بر می دارم که روی ماهش بینم.

.

.

.

و دیگر هیچ نگفت

 




لينك ثابت دست چین شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 3:36 قبل از ظهر توسط ..:: بهار ::..

 

 

 

تمنا


دل تمنایی می خواهد
تمنایی به گستره ی دشت ها و افق ها
تمنای درك شدن ها


تمنای پذیرش ها
و
فهم ها
و تمنای یكی شدن ها
و
چه قدر تنهاست این دل
تنها و بی كس
نه بود حادثه ای،
از تصادم لحظه های درك شدگی
نه وجود گوش شنوایی،
در انحنای واشده ی زمان
زمان درد و دل های نهان
و
چه قدر دردناك است
فهم پذیرش سكوت
سكوت متجلی كننده ی حقایق
حقایق یكی نشدن ها
حقایق هجرها و گدازها
و
چه قدر تنهاست رها شدن ها
تنها گذاشته شدن ها
و
پس زده شدن ها
و
چه قدر تنهاتر
مواجه با دورویی ها
 
ای دل خاموش گیر!
و در خویش بگداز!
كه ترا جایی در این میانه نیست
دست از تقلای یافت حقایق بركش!
كه حقایق همه لكه دار شده اند
ترا در سرزمین ریاهای واضح
و حقایق كاذب جایی نیست!

                                  گیتا صرافی




لينك ثابت دست چین شده در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط ..:: بهار ::..

 

حضرت رقیه (س)...........

 

رقیه در اصل از واژه ارتقاء به معنی «صعود به طرف بالا و ترقی» است. نخستین کسی که در اسلام این نام را داشت یکی از دختران هاشم(جد دوم پیامبر) و عمه پیامبر خدا (ص) بوده است. پس از ان یکی از دختران امیر المومنین علیه السلام نیز رقیه نام داشت که به همسری حضرت مسلم بن عقیل درامد. و در میان دختران سایر ائمه علیهم السلام نیز این نام بارها به چشم می خورد.

در این میان حسین علیه السلام نیز دختری به نام رقیه داشت. که در واقعه عاشورا این پاره تن حسین سه چهار و در برخی از روایات پنج یا ۷ ساله ذکر شده است. اما مشهور روایات ۳ ساله ذکر کرده اند......

در میان بنی هاشم رسم بر این بود که شهادت پدران را از فرزندان خردسال پنهان می داشتند و می گفتند پدرانتان به سفر رفته اند؛  

پس از عاشورا، زنان خاندان نبوت هم با کودکان خرد سال شهدای کربلا چنین گفتند تا این که یزید آنان را به سرای خویش درآورد........

حسین علیه السلام دختری سه ساله به نام رقیه داشت. نازدانه حسین شبی از خواب برخواست و با حالتی پریشان گفت: پدرم کجاست که من اکنون او را در خواب دیدم. چون زنان این سخن را شنیدند گریستند و صدای شیون برخواست و یزید بیدار شد و پرسید چه خبر است؟ مأموران بررسی کردند و ماجرا را برای یزید گفتند. گفتند دختر سه ساله حسین است که سراغ پدر را میگیرد.........

یزید گفت: سر پدرش را نزد او ببرید. آن سر مقدس را در زیر پوشش قرار داده و در برابرش نهادند

دردانه پرسید: این چیست عمه؟ من که غذا نخواسته بودم.

ملعونان گفتند: سر پدرت حسین است. پرده طبق را کنار زد و سر بریده بابا را در دامن نهاد و می گفت: «چه کسی تو را به خون خضاب کرده است ای پدر؟ چه کسی رگ گلوی تو را بریده است ای پدر؟ چه کسی مرا به این کوچکی یتیم کرده است پدر؟ پس از تو به چه کسی امیدوار باشیم ای پدر؟ این دختر یتیم را چه کسی بزرگ کند؟ ای کاش من فدایت شده بودم، ای کاش من نابینا شده بودم! ای کاش من در خاک آرمیده بودم و محاسن به خون خضاب شده تو را نمی دیدم.

دردانه حسین برای پدرش رنجهای سفر و جفای کوفیان را باز خواند. از سیلی خوردن عمه اش گفت.... از پاهای تاول زده بچه ها.... از شلاق زدنهای پی در پی...... از بدن کبود شده اش برای پدر گفت....... با دستان کوچکش موهای غبار الود پدر را شانه میزد و رنجهای سفر و دوری بابا را به پدر میگفت...........


آن گاه لب کوچک خود را بر لبهای خشکیده پدر نهاد و گریه شدیدی کرد و از هوش رفت. هر چه تلاش کردند به هوش نیامد و او در ۵ صفر در همان خرابه های شام به شهادت رسید. در حالیکه سه سال بیشتر نداشت........

 




لينك ثابت دست چین شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 7:11 قبل از ظهر توسط ..:: بهار ::..

بزر گترین درسی که اما م حسین (ع) در

 عاشورا وحادثه کربلا داد

ازادی وازادگی است امر به معروف ونهی از منکر است

 

 

شعار سرخ......

 

اي كاش رفته بود شبي روي دار سرخ

 

باغ تنـي كه داده مرا بـرگ و بار سرخ

 

 

ابلـيـس ايـن هـميـشـه ي گـمـراه آسمـان

 

چيدست سيب معرفت از شاخسار سرخ

 

 

بـر ريـل هاي خوني اين دشت مي روند

 

تـا انتهـاي وسوسه ، صـدها قطار سرخ

 

 

طوفـان گـرفته كـوه و بيابان و شهـر را

 

گم گشته ، كـاروان بشر ،در غبار سرخ

 

 

بـوي بـهـار مـي رسـد از راه هـاي دور

 

از سرزميـن خاطـره از لالـه زار سرخ

 

 

آهنـگ هـاي وسـوسـه انگـيز مـي زننـد

 

دوشيـزگـان باكـره اي با سه تـار سـرخ

 

 

گلبـرگهـاي سـرخ شقـايـق بـه باد رفـت

 

بـا دسـت انتـقـام كـسـي در بهـار سـرخ

 

 

از قيـل و قـال آن همه فريـاد مانده است

 

در كوچه هاي شهر فقط يك شعار سرخ

 

 

که حسین (ع):سفینه نجات وچراغ هدایت است



لينك ثابت دست چین شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط ..:: بهار ::..

مهربانم....................

 

دست هايت ديگر مهربانی سابق را ندارد

نگاهت هر روز بی فروغ تر از گذشته  می شود

حرم داغ نفسهايت را ديگر نمی توان حس کرد

ديگر شانه هايت را تکيه گاهم قرار نمی دهی

و هر روز فاصله ی سرد ميان ما بيشتر می شود

ما تماشاچيانی هستيم که پشت درهای بسته

مانده ايم...دير آمده ايم...خيلی دير...

پس به ناچار حدس می زنيم...

شرط می بنديم...

شک می کنيم...

و أن سو تر در صحنه

بازی به گونه ای ديگر در جريان است...

                               حسين پناهی

 


 
  


 




لينك ثابت دست چین شده در دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 4:16 قبل از ظهر توسط ..:: بهار ::..

پری کوچیک من ...يغما گلرويی

 

 

پری کوچیک من نی لبکش جنس بلور

 
توی گرگ و میش چشماش صد تا مروارید نور


پری کوچیک من خونه ش تو اقیانوس دور

 
 واسه اون بستر موجا مثل گهواره و گور


پری کوچیک من فاصله ی بین دو بوسه س


اما بوسه بی خطر نیست همه جا سایه ی کوسه س


پری غمگین من ! طلسم موجا می شکنه


 بوسه ی دوم معجزه رو لبهای منه


تنم رو طعمه ی کوسه می کنم برای تو


توی نی نی نگاهت یه ستاره روشنه


 پری کوچیک من ! حرفی بزن چشمات و وکن


من صدات رو می شناسم تنها یه بار من رو صدا کن


سینه ریزی از ترانه دو تا گوشواره ی گیلاس


برگ سرخ گل کوکب پیشکشم برات همیناس


صدای نی لبک تو رمز بیداری موجه


عمق اقیانوس رویا با تو هم معنی اوجه


پری غمگین من !‌ طلسم موجا می شکنه

 
بوسه ی دوم معجزه رو لبهای منه


تنم رو طهمه ی کوسه می کنم برای تو


 تو نی نی نگاهت یه ستاره روشنه

 

 




لينك ثابت دست چین شده در شنبه نهم دی 1385ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط ..:: بهار ::..

 

محمد عزیزم

 

الا ای آهوی وحـشی کـجایی ... حافظ

 

 

الا ای آهوی وحـشی کـجایی             مرا با توست چـندین آشـنایی

دو تنها و دو سرگردان دو بیکـس   دد و دامت کمین از پیش و از پـس

 
بیا تا حال یکدیگر بدانیم                    مراد هـم بـجوییم ار توانیم

که می‌بینم که این دشت مشو            چراگاهی ندارد خرم و خوش
 

کـه خواهد شد بگویید ای رفیق                رفیق بیکـسان یار غریبان

مـگر خـضر مـبارک پی درآید               ز یمـن همتـش کاری گـشاید
 

مـگر وقـت وفا پروردن آمد                     کـه فالـم لا تذرنی فرداً آمد

چنینـم هـسـت یاد از پیر دانا                 فراموشـم نـشد, هرگز هـمانا
 

کـه روزی رهروی در سرزمینی          بـه لطفش گفت رندی ره‌نشینی

کـه ای سالک چه در انبانه داری          بیا دامی بـنـه گر دانـه داری
 

جوابـش داد گـفـتا دام دارم                   ولی سیمرغ می‌باید شـکارم
 

بگفـتا چون به دست آری نشانش      کـه از ما بی‌نشان است آشیانش

چو آن سرو روان شد کاروانی             چو شاخ سرو می‌کـن دیده‌بانی

مده جام می و پای گل از دسـت          ولی غافل مباش از دهر سرمست

لـب سر چشمه‌ای و طرف جویی        نم   اشکی و با خود گفت و گویی

نیاز مـن چـه وزن آرد بدین ساز    که خورشید غنی شد کیسه پرداز

بـه یاد رفـتـگان و دوسـتداران              موافـق گرد با ابر بـهاران 

چـنان بیرحـم زد تیغ جدایی           کـه گویی خود نبوده‌ست آشنایی


چو نالان آمدت آب روان پیش          مدد بخـشـش از آب دیده خویش


مـگر خـضر مـبارک‌پی تواند             کـه این تنـها بدان تنـها رساند

تو گوهر بین و از خر مـهره بـگذر     ز طرزی کان نگردد شـهره بـگذر 


چو مـن ماهی کلک آرم به تـحریر     تو از نون والقلم می‌پرس تفـسیر 

روان را با خرد درهم سرشـتـم           وز آن تخمی که حاصل بود کشتـ 

فرحبخشی در این ترکیب پیداست     کـه نغز شعر و مغز جان اجزاست

بیا وز نـکـهـت این طیب امید         مـشام جان مـعـطر ساز جاوید
 

که این نافه ز چین جیب حور است     نـه آن آهو که از مردم نفور است

رفیقان قدر یکدیگر بدانید         چو معلوم است شرح از بر مخوانید

 

 
عزیزم تولدت مبارک

 دوستان دعا کنید که شوهرم امسال در تخصص قبول شود

 

 


 

 

 

 

 

 

 




لينك ثابت دست چین شده در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 2:24 بعد از ظهر توسط ..:: بهار ::..

دلمان  مي خواست ان طور كه بايد تولدت راجشن مي گرفتيم

اي مسيحا...............

 

الا ای هـمای هـمایون نـظر

 
خجسـتـه سروش مـبارک خبر


فلـک را گهر در صدف چون تو نیست

 
فریدون و جم را خلف چون تو نیست


بـه جای سکـندر بـمان سالـها


بـه دانادلی کشـف کـن حالـها


سر فـتـنـه دارد دگر روزگار

 
مـن و مسـتی و فتنه چشـم یار


یکی تیغ داند زدن روز کار

 
یکی را قـلـمزن کـند روزگار

مـغـنی بزن آن نوآیین سرود


بـگو با حریفان بـه آواز رود


مرا با عدو عاقبت فرصـت اسـت

 
کـه از آسمان مژده نصرت اسـت


مـغـنی نوای طرب ساز کـن


بـه قول وغزل قـصـه آغاز کـن


کـه بار غمم بر زمین دوخـت پای

 
بـه ضرب اصولـم برآور ز جای


مـغـنی نوایی بـه گلبانـگ رود

 
بـگوی و بزن خـسروانی سرود


روان بزرگان ز خود شاد کـن

 
ز پرویز و از باربد یاد کـن


مـغـنی از آن پرده نقـشی بیار

 
بـبین تا چه گفـت از درون پرده‌دار


چـنان برکـش آواز خـنیاگری


کـه ناهید چنـگی به رقـص آوری


رهی زن که صوفی بـه حالـت رود


بـه مسـتی وصلـش حوالت رود


مـغـنی دف و چنـگ را ساز ده


بـه آیین خوش نـغـمـه آواز ده


فریب جـهان قصـه روشن اسـت

 
بـبین تا چه زاید شب آبستن است


مـغـنی مـلولـم دوتایی بزن

 
بـه یکـتایی او کـه تایی بزن


هـمی‌بینـم از دور گردون شگفت

 
ندانـم کـه را خاک خواهد گرفـت


دگر رند مـغ آتـشی میزند

 
ندانـم چراغ کـه بر می‌کـند


در این خونفشان عرصه رسـتـخیز


تو خون صراحی و ساغر بریز

 

بـه مسـتان نوید سرودی فرست

 
بـه یاران رفـتـه درودی فرسـت


 

 




لينك ثابت دست چین شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 11:27 بعد از ظهر توسط ..:: بهار ::..

خسته  تر از همیشه..................

بي تو رنجور و خسته بي تو تنهايم

 

بي تو رنگي ندارد گفته هايم

 

بي تو آسمان آبي نيست تيره رنگ است

 

بي تو عطري ندارد گلهايم

 

بي تو زمستان است هميشه و هر روز

 

بهار و شكوفه معني ندارد برايم

 

بي تو لبها به غصه بسته است

 

طراوتي ندارد شعرهايم

 

بي تو جاده ها بي انتها و بسته است

 

غبار گرفته اند گل خاطره هايم

 

بي تو گلستان چون صحراست و شقايق ، ياس

 

تمام لحظه ها مرده در زندگانيم

 

بي تو خورشيد به ماتم نشسته و غروب نمي كند

 

بيا و خنده ها را هديه بياور برايم

 

بي تو كوهها شكسته قامت شده اند و گلها پژمرده

 

ز پس كوههاي شكسته بشنو صدايم

 

بي تو فرياد مرده و بي صدا گشته

 

صدا تنها مرده و من داغدارم

 

بي تو ناله مي كنند تا سحر ترانه ها

 

و من بلبل بي آواز گلستانم

 

بي تو عشق معني ندارد برايم

 

بي تو حرفي ندارند قصه هايم

 

تقديم به آنكه هرگز فراموشش نخواهم كرد

 




لينك ثابت دست چین شده در چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 0:3 قبل از ظهر توسط ..:: بهار ::..

 

 

دنیایی  تاریک

 

تاریک است

می گویندباران می بارد

می گویندصدای شرشر  باران زیباست

ولی من نویشنوم

غرق در افکارم

کمک می خواهم

کمک کسی که مرا رها کند

می خواهم از این تاریکی رها شوم

می خواهم صدای باران را لمس کنم

 

 




لينك ثابت دست چین شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 11:22 بعد از ظهر توسط ..:: بهار ::..

امشب

دلی از جنس باران دارم امشب

غزل های فراوان دارم امشب

سرای هر دو چشمم خیس خیس است

خزان بی تو بودن کرده زردم

بر و باغی پریشان دارم امشب

در اینجا تاب ماندن نیست بی تو

که من پای گریزان دارم امشب

پرستو! کوچ کردی از دیارم

ببین شوق بهاران دارم امشب 




لينك ثابت دست چین شده در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 10:22 قبل از ظهر توسط ..:: بهار ::..

 

این روزها

این روزها قلمم در جستجوی واژه ها سرگردان است

 

کلمات از من ودفترم گریزانند این روزها پریشانی دیگر با من

 

غریبه نیست

 

و دلهره مهمان دائمی من شده دل به دریا زدم ودشت ارزوهایم

 

 راباتو

 

کامل کنم تابرای تو و روئیا های نا تمامم غزل بسازم.............

 

یا مهدی دنیا در انتظار توست 




لينك ثابت دست چین شده در سه شنبه سی ام آبان 1385ساعت 0:36 قبل از ظهر توسط ..:: بهار ::..

 

 

تنها

دلم از خیلی روزا با کسی نیست


تو دلم فریاد و فریادرسی نیست


شدم اون هرزه گیاهی که گلاش


پرپر دستای خار و خسی نیست


دیگه دل با کسی نیست

 
دیگه فریادرسی نیست


آسمون ابری شده


دیگه خار و خسی نیست

 


بارون از ابرا سبک تر می‌پره


هر کسی سر به سوی خودش داره


مثل لاک‌پشت تو خودم قایم شدم


دیگه هیچ کس دلمو نمی‌بره


دیگه دل با کسی نیست

 
دیگه فریادرسی نیست


آسمون ابری شده


دیگه خار و خسی نیست

 

 


ماهی از پاشوره بیرون افتاده


شاپرک‌ها پراشون زخمی شده


نکنه تو گله بره‌هامون


گذر گرگ بیابون افتاده


دیگه دل با کسی نیست


دیگه فریادرسی نیست


 

همه  منتظر ظهورت هستیم

 

یا مهدی




لينك ثابت دست چین شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 10:13 قبل از ظهر توسط ..:: بهار ::..

 

 

 

 

هو

خسته ام از این کویر

خسته ام از این کویر، این کویر کور و پیر


این هبوط بی دلیل، این سقوط ناگزیر



آسمانِ بی هدف، بادهای بی طرف


ابرهای سر به راه، بیدهای سر به زیر



!ای نظارۀ شگفت، ای نگاه ناگهان


!ای هماره در نظر، ای هنوز بی نظیر



!آیه آیه ات صریح، سوره سوره ات فصیح


مثل خطی از هبوط، مثل سطری از کویر

مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان


مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر

ای مسافر غریب، در دیار خویشتن


!با تو آشنا شدم، با تو در همین مسیر

از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی


!دیدمت ولی چه دور! دیدمت ولی چه دیر

این تویی در آن طرف، پشت میله ها رها


این منم در این طرف، پشت میله ها اسیر

دست خستۀ مرا، مثل کودکی بگیر


!با خودت مرا ببر، خسته ام از این کویر

از قیصر امین پور

 




لينك ثابت دست چین شده در چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 11:22 قبل از ظهر توسط ..:: بهار ::..

www.hadikazemiweb.blogfa.com www.hadikazemiweb.blogfa.com